تقدیم به شهیار قنبری ترانهسرای یگانه
به نام پادشاه کریم
چند روز پیش از خود میپرسیدم؛ شهیار قنبری کجا رفته؟ آنهمه عشق و جنون کجاست؟ چرا دیگر ترانههایش لحظات حضورم را به دوش نمیگیرند؟ چرا هر هفته اینترنت را به دنبال مطلبی جدید در موردش زیر و رو نمیکنم؟ و حتی از خود میپرسیدم؛ آیا هنوز اشعارش میتوانند زوایای تاریک و بیحاصل ناخودآگاهم را "سبز و آفتابی" کنند؟
به همین مسائل میاندیشیدم که مصاحبهی شهیار با صدای آمریکا، تمام پرسشهایم را زیر سؤال برد.
با آنکه شیفتگی دیرینهی خود به شهیار را میدانستم، از همرنگی کلامش با اندیشههایم سخت حیرت کردم.
تقریبا یک سال میشود که از فضای ترانههای "ناب" و "خانگی" شاعر دورم. یک سال است، تنبور سید خلیل و آواز شجریان و شعر سعدی، ساعتهای حضورم را ماهرانه ربودهاند. نمیدانم چگونه میتوانم تعارض علائقم با یکدیگر را توجیه کنم، اما هنوز وقتی شهیار دست به قلم میبرد و ترانهای نو میسراید، غلاف میکنم.
یکی از ساکتترین دورههای نوشتنم زمانی بود که برای اولین بار "صدای درخت بی زمین" شهیار را میشنیدم. تقریبا دو ماه، هر روز شراب "خانگی" شعرش را سرمیکشیدم و سرشار میشدم. آنقدر تحت تاثیر قرار میگرفتم که تمام تنم نوشتن میشد.
قلمم اما، حرکت نمیکرد. آنهم وقتی که بیشتر از همیشه نیازمندش بودم. وقتی که بیشتر از هر زمانی همآغوشیاش را میطلبیدم. همصحبت دیرین، با من سخن نمیگفت. حرفهایم را نمیشنید. عاشق شده بود. عاشق دوست قدیمی و شاعرم. عاشق صمیمیترین رفیق لحظات حضورم. دیگر نگاهم نمیکرد. دست که بر گونههایش میکشیدم، میلرزید. گویی یکشبه با من غریبه شده بود و راحتی پیشین را نداشت. حتی بعضی شبها از خواب میپرید و اشک میریخت که؛
"دلم دوباره گرفته است از تو گفتن را! دلم برای عشق گرفته است. برای تو ای دلتنگی عزیز! با من عجیب جای تو خالی است در قاب چوبی درگاه خون گرفتهی ما! دلم برای آمدنت تنگ است و این گناه نیست که از تو بگویم. اگر که هست، بریده باد زبانم اگر که از تو نگویم! بریده باد!"
و آنقدر تلخ اشک میریخت که مجال حسادت نبود. از طرفی مگر نه اینکه من نیز در عشق به شهیار با او شریک بودم؟ رقیب و معشوق یکی بودند و بهترین واژهای که در چنین شرایطی میتوان بهکار برد، بیچارگی است. خلاصهی کلام؛ مثلث عشقی دلگیری شکل گرفته بود و اینمیان کاغذی هم اگر سیاه میشد، فرزند شهیار بود، نه حاصل همآغوشی من و قلم؛ یار و همصحبت دیرین.
اما چیزی که مرا به نوشتن این پست واداشت؛
شهیار قنبری در مصاحبهاش با صدای آمریکا به صورت مستقیم و غیرمستقیم روی دو مقولهی کار و امید انگشت تاکید گذاشت.
کار؛ شهیار مشکل جامعهی هنری و روشنفکری را در "تنبلی" خلاصه کرد و راه برونرفت از شرایط حاضر را کار هرروزه دانست. نگارنده (شهکام) نیز با شهیار همعقیده است که؛ با وجود تمام مسائل و مشکلات نظیر؛ شرایط بد اقتصادی و اجتماعی، سرگردانی، ناتوانی در پیشبینی و برنامهریزی آینده و مشکلات و مسائل دیگر، تنها را خروج از چنین وضعیت اسفباری، قبول مشکلات و کار مضاعف است. به هر حال چیزی که ما را به اینجا کشانده، ناآگاهی مردم و تعداد اندک روشنفکران و جدایی همان تعداد اندک از مردم است. باید واقعیت را پذیرفت و تقصیر را به گردن گرفت؛ ما در هنر و علوم انسانی به شدت ضعیفیم. انگشتشمارند؛ داستاننویسانی چون هدایت و گلشیری، شاعرانی چون شاملو، ترانهسرایانی چون شهیار قنبری و نادرند؛ خوانندگانی چون شجریان، روشنفکرانی چون احسان طبری، روزنامه نگارنی چون علیرضا نوریزاده و سیاستمدارانی چون دکتر محمد مصدق.
با وجود این نباید از نظر دور داشت که؛ این افراد نیز، در همین جامعه بیمار رشد کرده و بالیدهاند. با این تفاوت که؛ شبیه به یک کارگر سادهی ساختمان، شب و روز زحمت کشیدند و با دستان خود، بنای مجلل افکارشان را رج به رج بالا بردند. از این کتاب به آن مقاله، از آن مقاله به آن فیلم، از آن فیلم به آن نقد، از آن نقد به آن شعر، از آن شعر به آن موسیقی و ... آنقدر خواندند و نوشتند و دیدند و شنیدند که ابرستاره شدند. در حالی که میتوانستند مانند بسیاری، بنشینند و فقط به شرایط بد اجتماعی بد و بیراه بگویند و تنبلیشان را توجیه کنند. میتوانستند همهی "درخت بی زمین" را رها کنند و به "دیگران هم نکاشتند، ما بخوریم"، بیاویزند.
اما این افراد به معنای واقعی کلام، هنرمندانه با شرایط، مبارزه کردند و شناسایی مقدورات را به برشمردن محذورات ترجیح دادند.
متاسفانه میان نگاه چنین افرادی و تصور رایج از نگاه ایشان، تفاوت زیادی وجود دارد و مشکل وقتی بغرنجتر میشود که بدانیم؛ تصور رایج، حتی میان اقشار تحصیل کردهی جامعه، این است که؛ هنر و علوم انسانی نیازمند تخصص هم نیست، چه رسد به پشتکار و مبارزه!
به قول دوستی هر بقال و قصابی که روزنامه میخواند و ماهوارهی سیاسی میبیند، تصور میکند سیاسی است. هر دانشجوی سال سومی که فیلمهای تارکوفسکی و کیشلوفسکی، میبیند و با دوستانش راجع به آن صجبت میکند، فکر میکند نقاد است-یاد دوستی افتادم که داشت با آب و تاب فیلم سکوت برگمان را برای چند نفر تعریف میکرد و من از خود میپرسیدم مگر میشود فیلم برگمان را تعریف کرد؟-. هر جوجهروشنفکری که مجموعهآثار شاملو را میخواند، فکر میکند میتواند شعر بگوید و هر میرزابنویسی که چند کتاب از یوسا و کوندرا خوانده، فکر میکند، داستاننویس ماهری است!
شهیار قنبری، دهها سال است که در متن هنر و روشنفکری غرب حضور دارد. هر روز هنر و ادبیات دنیا را میکاود و وجودش را برای خوشآمدگویی ترانهای نو جلا میدهد و تزئین میکند. کسی بر احساسات عمیق شاعر، شک ندارد، اما چیزی که شهیار قنبری را شهیار میکند و بر شاهنشین ترانهی نوین مینشاند، احساس صرف نیست. توانایی بیان احساس است و این توانایی خود، زائیدهی تلاش خستگی ناپذیر شاعر، در آموختن و تقسیم آموختهها. بنابراین نمیتوان و نباید تاکید شاعر بر کار کردن را یک گزارهی اخلاقی کلیشه دانست.
و اما امید؛ شهیار قنبری از معدود روشنفکرانی است که علیرغم مصائب فراوان اهالی هنر در خارج از کشور و اختناق داخلی، همواره به ترویج نگاه مثبت میپردازد و هرچه جلوتر میرود، در پراکندن امید مصممتر میشود. گرچه شهیار در این مصاحبه به صورت مستقیم و مستقل، در مورد مقولهی امید، سخنی نگفت، اما در پاسخ به یکی از طرفدارانش، به صورت ضمنی، بار دیگر، ضرورت نگاه امیدوارانه را یادآور شد و تایید کرد که؛ مشکلات برای زندگی بشر است و باید امیدوارانه کار کرد و به پراکندن امید در جامعه پرداخت.
شهیار قنبری در جای دیگری از این مصاحبه به این نکته اشاره کرد؛ "اگر تمام ماموریت یک هنرمند سوئیسی، هنر برای هنر باشد، این مفهوم، برای یک هنرمند جهان سومی که در جامعهای بسته زندگی میکند هیچ مفهومی ندارد"
سال گذشته آماری از آثار داستانی ارائه شده به بنیاد گلشیری ارائه شد که نشان میداد، نود درصد آثار ارسالی، فضا و مضامین سیاه و تاریکی دارند.
شکی در این نیست که؛ فضای ایران برای اهالی هنر به شدت، تنگ و آزاردهنده است. اما به عقیدهی نگارنده حتی اگر نگاه تمام داستاننویسان ایرانی به هنر، نگاه، هنر برای هنر، باشد و ایشان با توجه به شرایط حاکم، نتوانند، با دل خوش، مطلبی روشن و امیددهنده بنویسند، باز هم حاصل کار نود درصد سیاهی نخواهد بود. و بازهم به عقیدهی نگارنده؛ این سیاهنویسیها مولود فضای هنری حاکم است. فضایی با قواعد سنتی و ظواهر مدرن که افسردگی را نشانهی خردمندی میداند و به شادی توجه چندانی نشان نمیدهد. این فضا البته خود تحت تاثیر فرهنگ سنتی کشورمان است و شرایط بد اقتصادی و اجتماعی و ... به صورت کاتالیزور عمل میکنند و نقش مستقلی ندارند. یعنی اگر شرایط هم بهتر بود، باز هم، اگر غم را چو آتش دود بودی، ورد زبان همه بود و شادی نقطهی مقابل خرد قرار داشت. برای روشنتر شدن موضوع اشاره به این نکته خالی از فایده نیست که؛ در کشور همسایهمان، هند، دارایی بسیاری از مردم از یک ساک دستی تجاوز نمیکند، با این وجود جوانان هندی، جزو شادترین جوانان دنیا هستند.
نمیخواهم مانند نویسندگان چپ و بنیادگرای مذهبی، از وظیفهی طبقهی هنرمند حرف بزنم، گرچه اگرهم چنین حرفی بزنم کسی به حرف من گوش نمیکند، ولی باید این را بپذیریم که؛ اندیشهی فوقالذکر غلط و مانع پیشرفت است و تا وقتی از فرهنگ و ادبیات سرزمینمان بیرون نرود، نگاه سوگوارانهی حاکمان مجال تبلیغ خواهد داشت.
در شرایط حاضر که اتوپیای طبقهی حاکم، شهر پلیسی و حکومت سیاهپوشان است و به هر طریقی جلوی شادمانی و اندیشیدن گرفته میشود، نویسنده و روشنفکر و هنرمند، وظیفهای دارند و باید آن را بشناسند. نباید تصور براین ادامه یابد که؛ شادی جهالت است و امید مخالف واقع بینی! و نباید تصور بر این ادامه یابد که؛ یک اثر هرچه سیاهتر باشد، هنریتر است!
توجه داشته باشیم که صد سال تنهایی مارکز بر اساس تصویری از آرمانشهر سوسیالیستی نوشته شد. اگر مضامین آثار نویسندگانی را که اخیرا نوبل ادبیات گرفتهاند بررسی کنیم، بیشتر به این واقعیت نزدیک میشویم که؛ قرار دادن اندیشههای امیدبخش در قالب مناسب، نه تنها باعث افت اثر نمیشود، بلکه ارزش هنری را بالاتر هم خواهد برد.
شهکام باشید!
*کلمات و جملات داخل " " از شهیار قنبری است.
به نام پادشاه کریم
چند روز پیش از خود میپرسیدم؛ شهیار قنبری کجا رفته؟ آنهمه عشق و جنون کجاست؟ چرا دیگر ترانههایش لحظات حضورم را به دوش نمیگیرند؟ چرا هر هفته اینترنت را به دنبال مطلبی جدید در موردش زیر و رو نمیکنم؟ و حتی از خود میپرسیدم؛ آیا هنوز اشعارش میتوانند زوایای تاریک و بیحاصل ناخودآگاهم را "سبز و آفتابی" کنند؟
به همین مسائل میاندیشیدم که مصاحبهی شهیار با صدای آمریکا، تمام پرسشهایم را زیر سؤال برد.
با آنکه شیفتگی دیرینهی خود به شهیار را میدانستم، از همرنگی کلامش با اندیشههایم سخت حیرت کردم.
تقریبا یک سال میشود که از فضای ترانههای "ناب" و "خانگی" شاعر دورم. یک سال است، تنبور سید خلیل و آواز شجریان و شعر سعدی، ساعتهای حضورم را ماهرانه ربودهاند. نمیدانم چگونه میتوانم تعارض علائقم با یکدیگر را توجیه کنم، اما هنوز وقتی شهیار دست به قلم میبرد و ترانهای نو میسراید، غلاف میکنم.
یکی از ساکتترین دورههای نوشتنم زمانی بود که برای اولین بار "صدای درخت بی زمین" شهیار را میشنیدم. تقریبا دو ماه، هر روز شراب "خانگی" شعرش را سرمیکشیدم و سرشار میشدم. آنقدر تحت تاثیر قرار میگرفتم که تمام تنم نوشتن میشد.
قلمم اما، حرکت نمیکرد. آنهم وقتی که بیشتر از همیشه نیازمندش بودم. وقتی که بیشتر از هر زمانی همآغوشیاش را میطلبیدم. همصحبت دیرین، با من سخن نمیگفت. حرفهایم را نمیشنید. عاشق شده بود. عاشق دوست قدیمی و شاعرم. عاشق صمیمیترین رفیق لحظات حضورم. دیگر نگاهم نمیکرد. دست که بر گونههایش میکشیدم، میلرزید. گویی یکشبه با من غریبه شده بود و راحتی پیشین را نداشت. حتی بعضی شبها از خواب میپرید و اشک میریخت که؛
"دلم دوباره گرفته است از تو گفتن را! دلم برای عشق گرفته است. برای تو ای دلتنگی عزیز! با من عجیب جای تو خالی است در قاب چوبی درگاه خون گرفتهی ما! دلم برای آمدنت تنگ است و این گناه نیست که از تو بگویم. اگر که هست، بریده باد زبانم اگر که از تو نگویم! بریده باد!"
و آنقدر تلخ اشک میریخت که مجال حسادت نبود. از طرفی مگر نه اینکه من نیز در عشق به شهیار با او شریک بودم؟ رقیب و معشوق یکی بودند و بهترین واژهای که در چنین شرایطی میتوان بهکار برد، بیچارگی است. خلاصهی کلام؛ مثلث عشقی دلگیری شکل گرفته بود و اینمیان کاغذی هم اگر سیاه میشد، فرزند شهیار بود، نه حاصل همآغوشی من و قلم؛ یار و همصحبت دیرین.
اما چیزی که مرا به نوشتن این پست واداشت؛
شهیار قنبری در مصاحبهاش با صدای آمریکا به صورت مستقیم و غیرمستقیم روی دو مقولهی کار و امید انگشت تاکید گذاشت.
کار؛ شهیار مشکل جامعهی هنری و روشنفکری را در "تنبلی" خلاصه کرد و راه برونرفت از شرایط حاضر را کار هرروزه دانست. نگارنده (شهکام) نیز با شهیار همعقیده است که؛ با وجود تمام مسائل و مشکلات نظیر؛ شرایط بد اقتصادی و اجتماعی، سرگردانی، ناتوانی در پیشبینی و برنامهریزی آینده و مشکلات و مسائل دیگر، تنها را خروج از چنین وضعیت اسفباری، قبول مشکلات و کار مضاعف است. به هر حال چیزی که ما را به اینجا کشانده، ناآگاهی مردم و تعداد اندک روشنفکران و جدایی همان تعداد اندک از مردم است. باید واقعیت را پذیرفت و تقصیر را به گردن گرفت؛ ما در هنر و علوم انسانی به شدت ضعیفیم. انگشتشمارند؛ داستاننویسانی چون هدایت و گلشیری، شاعرانی چون شاملو، ترانهسرایانی چون شهیار قنبری و نادرند؛ خوانندگانی چون شجریان، روشنفکرانی چون احسان طبری، روزنامه نگارنی چون علیرضا نوریزاده و سیاستمدارانی چون دکتر محمد مصدق.
با وجود این نباید از نظر دور داشت که؛ این افراد نیز، در همین جامعه بیمار رشد کرده و بالیدهاند. با این تفاوت که؛ شبیه به یک کارگر سادهی ساختمان، شب و روز زحمت کشیدند و با دستان خود، بنای مجلل افکارشان را رج به رج بالا بردند. از این کتاب به آن مقاله، از آن مقاله به آن فیلم، از آن فیلم به آن نقد، از آن نقد به آن شعر، از آن شعر به آن موسیقی و ... آنقدر خواندند و نوشتند و دیدند و شنیدند که ابرستاره شدند. در حالی که میتوانستند مانند بسیاری، بنشینند و فقط به شرایط بد اجتماعی بد و بیراه بگویند و تنبلیشان را توجیه کنند. میتوانستند همهی "درخت بی زمین" را رها کنند و به "دیگران هم نکاشتند، ما بخوریم"، بیاویزند.
اما این افراد به معنای واقعی کلام، هنرمندانه با شرایط، مبارزه کردند و شناسایی مقدورات را به برشمردن محذورات ترجیح دادند.
متاسفانه میان نگاه چنین افرادی و تصور رایج از نگاه ایشان، تفاوت زیادی وجود دارد و مشکل وقتی بغرنجتر میشود که بدانیم؛ تصور رایج، حتی میان اقشار تحصیل کردهی جامعه، این است که؛ هنر و علوم انسانی نیازمند تخصص هم نیست، چه رسد به پشتکار و مبارزه!
به قول دوستی هر بقال و قصابی که روزنامه میخواند و ماهوارهی سیاسی میبیند، تصور میکند سیاسی است. هر دانشجوی سال سومی که فیلمهای تارکوفسکی و کیشلوفسکی، میبیند و با دوستانش راجع به آن صجبت میکند، فکر میکند نقاد است-یاد دوستی افتادم که داشت با آب و تاب فیلم سکوت برگمان را برای چند نفر تعریف میکرد و من از خود میپرسیدم مگر میشود فیلم برگمان را تعریف کرد؟-. هر جوجهروشنفکری که مجموعهآثار شاملو را میخواند، فکر میکند میتواند شعر بگوید و هر میرزابنویسی که چند کتاب از یوسا و کوندرا خوانده، فکر میکند، داستاننویس ماهری است!
شهیار قنبری، دهها سال است که در متن هنر و روشنفکری غرب حضور دارد. هر روز هنر و ادبیات دنیا را میکاود و وجودش را برای خوشآمدگویی ترانهای نو جلا میدهد و تزئین میکند. کسی بر احساسات عمیق شاعر، شک ندارد، اما چیزی که شهیار قنبری را شهیار میکند و بر شاهنشین ترانهی نوین مینشاند، احساس صرف نیست. توانایی بیان احساس است و این توانایی خود، زائیدهی تلاش خستگی ناپذیر شاعر، در آموختن و تقسیم آموختهها. بنابراین نمیتوان و نباید تاکید شاعر بر کار کردن را یک گزارهی اخلاقی کلیشه دانست.
و اما امید؛ شهیار قنبری از معدود روشنفکرانی است که علیرغم مصائب فراوان اهالی هنر در خارج از کشور و اختناق داخلی، همواره به ترویج نگاه مثبت میپردازد و هرچه جلوتر میرود، در پراکندن امید مصممتر میشود. گرچه شهیار در این مصاحبه به صورت مستقیم و مستقل، در مورد مقولهی امید، سخنی نگفت، اما در پاسخ به یکی از طرفدارانش، به صورت ضمنی، بار دیگر، ضرورت نگاه امیدوارانه را یادآور شد و تایید کرد که؛ مشکلات برای زندگی بشر است و باید امیدوارانه کار کرد و به پراکندن امید در جامعه پرداخت.
شهیار قنبری در جای دیگری از این مصاحبه به این نکته اشاره کرد؛ "اگر تمام ماموریت یک هنرمند سوئیسی، هنر برای هنر باشد، این مفهوم، برای یک هنرمند جهان سومی که در جامعهای بسته زندگی میکند هیچ مفهومی ندارد"
سال گذشته آماری از آثار داستانی ارائه شده به بنیاد گلشیری ارائه شد که نشان میداد، نود درصد آثار ارسالی، فضا و مضامین سیاه و تاریکی دارند.
شکی در این نیست که؛ فضای ایران برای اهالی هنر به شدت، تنگ و آزاردهنده است. اما به عقیدهی نگارنده حتی اگر نگاه تمام داستاننویسان ایرانی به هنر، نگاه، هنر برای هنر، باشد و ایشان با توجه به شرایط حاکم، نتوانند، با دل خوش، مطلبی روشن و امیددهنده بنویسند، باز هم حاصل کار نود درصد سیاهی نخواهد بود. و بازهم به عقیدهی نگارنده؛ این سیاهنویسیها مولود فضای هنری حاکم است. فضایی با قواعد سنتی و ظواهر مدرن که افسردگی را نشانهی خردمندی میداند و به شادی توجه چندانی نشان نمیدهد. این فضا البته خود تحت تاثیر فرهنگ سنتی کشورمان است و شرایط بد اقتصادی و اجتماعی و ... به صورت کاتالیزور عمل میکنند و نقش مستقلی ندارند. یعنی اگر شرایط هم بهتر بود، باز هم، اگر غم را چو آتش دود بودی، ورد زبان همه بود و شادی نقطهی مقابل خرد قرار داشت. برای روشنتر شدن موضوع اشاره به این نکته خالی از فایده نیست که؛ در کشور همسایهمان، هند، دارایی بسیاری از مردم از یک ساک دستی تجاوز نمیکند، با این وجود جوانان هندی، جزو شادترین جوانان دنیا هستند.
نمیخواهم مانند نویسندگان چپ و بنیادگرای مذهبی، از وظیفهی طبقهی هنرمند حرف بزنم، گرچه اگرهم چنین حرفی بزنم کسی به حرف من گوش نمیکند، ولی باید این را بپذیریم که؛ اندیشهی فوقالذکر غلط و مانع پیشرفت است و تا وقتی از فرهنگ و ادبیات سرزمینمان بیرون نرود، نگاه سوگوارانهی حاکمان مجال تبلیغ خواهد داشت.
در شرایط حاضر که اتوپیای طبقهی حاکم، شهر پلیسی و حکومت سیاهپوشان است و به هر طریقی جلوی شادمانی و اندیشیدن گرفته میشود، نویسنده و روشنفکر و هنرمند، وظیفهای دارند و باید آن را بشناسند. نباید تصور براین ادامه یابد که؛ شادی جهالت است و امید مخالف واقع بینی! و نباید تصور بر این ادامه یابد که؛ یک اثر هرچه سیاهتر باشد، هنریتر است!
توجه داشته باشیم که صد سال تنهایی مارکز بر اساس تصویری از آرمانشهر سوسیالیستی نوشته شد. اگر مضامین آثار نویسندگانی را که اخیرا نوبل ادبیات گرفتهاند بررسی کنیم، بیشتر به این واقعیت نزدیک میشویم که؛ قرار دادن اندیشههای امیدبخش در قالب مناسب، نه تنها باعث افت اثر نمیشود، بلکه ارزش هنری را بالاتر هم خواهد برد.
شهکام باشید!
*کلمات و جملات داخل " " از شهیار قنبری است.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط شهکام کامیار
|


