تبليغاتX
نرد


به نام پادشاه کریم

این پست در واقع جوابیه‌ای است به نوشته‌ی یکی از پیروان به‌ظاهر بی‌غش ج.ا که خود درجواب کس دیگری نوشته بود. تمام این‌ها را در قسمت نظرات وبلاگش گذاشتم اما دلم نیامد حاصل این‌همه تایپ را آنجا به فراموشی بسپارم. مخصوصا این‌که حدس می‌زنم یارو نخوانده همه‌ی آن را پاک خواهد کرد. از طرفی این نوشته در مقام دفاع از خانم توحیدلو نیست چرا که ایشان خود می‌توانند دفاع از خویش را به عهده گیرند -گرچه بعید می‌دانم مثل الان من حوصله داشته باشند-. بیشتر از جهت این است که؛ بدانیم در جواب غیر منطقی‌ترین نوشته‌ها هم می‌شود بدون توهین و تحقیر نقد کرد. اگر کسی هم گوش نکند حداقل تمرین خوبی برای نقد کردن است. به علت خستگی دست چندانی به نوشته نبردم فقط چند تغییر کوچک دادم.
1-حقیر ایرانی وطن‌پرستم اما پیرو رهبر بزرگ؟ انقلاب نیستم.
2-وحدت کلمه کاملا مخالف آزادگی انسان است اما اتحاد وقتی تمام کاندیداهای رقیبت را ردصلاحیت کنی خیلی خودخواهانه است.
3- به زعم حقیر یک انسان باشخصیت باید بداند چطور در محضر دیگران مودبانه بنشیند.
4- بر این گمانم سخنان حقیر برای رضای خدا و رسولش است و نه نفس اماره
5- روزی که پرده‌ها برافتند حقیر و آن خانم بلدیم چطور باد به غبغب بیندازیم شما چطور؟
6- استفاده از واژه‌ی امدادهای غیبی در مورد احمدی نژاد کاربرد ندارد بهتر است از امهال غیبی استفاده کنید.
7- حقیر به امام راحل اعتقادی ندارم ولی آن حرف‌شان -گاهی اوقات علم حجاب می‌شود- مورد قبول است. نه در سیاست که در عرفان و شناخت خداوند و اصلش هم این است که "علم جحاب اکبر است". بهتر است مواظب باشیم در سیاست جهالت، حجابمان نشود. که در سیاست چشم‌بندی حجاب اکبر است.
8- نور خاندان نبوت ربطی به رهبر و رئس جمهور کشوری که معلمان و روزنامه‌نگاران و منتقدانش -که آمرین به معروف و ناهیان از منکرند- در زندانند ندارد.
9- یادتان نرود روز آخر دیدن زندگی، مخصوص شبهاست و همیشگی دیدن آن مخصوص روزها نهج‌البلاغه را بهتر بخوانید. در ضمن من اگر جای شما بودم و زندگی‌ام را در آخرین روز می‌دیدم، سعی می‌کردم. یک فیلتر شکن تهیه کنم و واقعیات جهانی که در آن زیستم را بهتر بفهمم.
10- رهبر شما رهبر و ولی‌امر مسلمین جهان نیست، با تخفیف ولی امر چهار راه آذربایجان است. ولایت فقیه اندیشه‌ی کاملا جدید فقهی شیعه است که خیلی از مراجع بزرگ تقلید آن را قبول ندارند چه رسد به تمام مسلمین جهان که اکثرا سنی اند.
11- در مورد رئیس جمهور محترم نیازی به بد گمانی نیست آفتاب آمد دلیل آفتاب. سراپا عیب است و متاسفانه می‌خواهد این عیب‌ها را روی سر مردم هم خراب کند. اگر زاهد بود و سرش توی کار خودش بود، کسی هم بیکار نبود که به دنبال عیب‌هایش بگردد.
12-حقیر متوجه نشدم کجای سخنرانی دانشگاه کلمبیا موجب شکست سیاست‌های آمریکا شد. واضح‌تر بفرمائید که نادان از دنیا نروم.
13- نامه‌ی رئیس جمهور به بوش خارج از عرف دیپلماتیک بود و پاسخی در پی نداشت. در نتیجه کسی که تحقیر شد بوش نبود.
14- خداوند از توهین و تحقیر کافران و مشرکان نیز بر حذر می‌دارند. شما چگونه این‌همه درس اخلاق می‌دهید و این را نمی‌دانید؟
15- هدی للمتقین را به یاد بسپارید و سعی کنید از دسته‌ای که خدا بر قلب و گوششان پرده گذاشته تا حقایق را نبینند نباشید.
شهکام باشید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:38  توسط شهکام کامیار  | 



تقدیم به شهیار قنبری ترانه‌سرای یگانه

به نام پادشاه کریم

چند روز پیش از خود می‌پرسیدم؛ شهیار قنبری کجا رفته؟ آن‌همه عشق و جنون کجاست؟ چرا دیگر ترانه‌هایش لحظات حضورم را به دوش نمی‌گیرند؟ چرا هر هفته اینترنت را به دنبال مطلبی جدید در موردش زیر و رو نمی‌کنم؟ و حتی از خود می‌پرسیدم؛ آیا هنوز اشعارش می‌توانند زوایای تاریک و بی‌حاصل ناخودآگاهم را "سبز و آفتابی" کنند؟
به همین مسائل می‌اندیشیدم که مصاحبه‌ی شهیار با صدای آمریکا، تمام پرسش‌هایم را زیر سؤال برد.
با آنکه شیفتگی دیرینه‌ی خود به شهیار را می‌دانستم، از همرنگی کلامش با اندیشه‌هایم سخت حیرت کردم.
تقریبا یک سال می‌شود که از فضای ترانه‌های "ناب" و "خانگی" شاعر دورم. یک سال است، تنبور سید خلیل و آواز شجریان و شعر سعدی، ساعت‌های حضورم را ماهرانه ربوده‌اند. نمی‌دانم چگونه می‌توانم تعارض علائقم با یکدیگر را توجیه کنم، اما هنوز وقتی شهیار دست به قلم می‌برد و ترانه‌ای نو می‌سراید، غلاف می‌کنم.
یکی از ساکت‌ترین دوره‌های نوشتنم زمانی بود که برای اولین بار "صدای درخت بی زمین" شهیار را می‌شنیدم. تقریبا دو ماه، هر روز شراب "خانگی" شعرش را سرمی‌کشیدم و سرشار می‌شدم. آنقدر تحت تاثیر قرار می‌گرفتم که تمام تنم نوشتن می‌شد.
قلمم اما، حرکت نمی‌کرد. آن‌هم وقتی که بیشتر از همیشه نیازمندش بودم. وقتی که بیشتر از هر زمانی هم‌آغوشی‌اش را می‌طلبیدم. هم‌صحبت دیرین، با من سخن نمی‌گفت. حرف‌هایم را نمی‌شنید. عاشق شده بود. عاشق دوست قدیمی و شاعرم. عاشق صمیمی‌ترین رفیق لحظات حضورم. دیگر نگاهم نمی‌کرد. دست که بر گونه‌هایش می‌کشیدم، می‌لرزید. گویی یک‌شبه با من غریبه شده بود و راحتی پیشین را نداشت. حتی بعضی شب‌ها از خواب می‌پرید و اشک می‌ریخت که؛
"دلم دوباره گرفته است از تو گفتن را! دلم برای عشق گرفته است. برای تو ای دلتنگی عزیز! با من عجیب جای تو خالی است در قاب چوبی درگاه خون گرفته‌ی ما! دلم برای آمدنت تنگ است و این گناه نیست که از تو بگویم. اگر که هست، بریده باد زبانم اگر که از تو نگویم! بریده باد!"
و آنقدر تلخ اشک می‌ریخت که مجال حسادت نبود. از طرفی مگر نه‌ این‌که من نیز در عشق به شهیار با او شریک بودم؟ رقیب و معشوق یکی بودند و بهترین واژه‌ای که در چنین شرایطی می‌توان به‌کار برد، بیچارگی است. خلاصه‌ی کلام؛ مثلث عشقی دل‌گیری شکل گرفته بود و این‌میان کاغذی هم اگر سیاه می‌شد، فرزند شهیار بود، نه حاصل هم‌آغوشی من و قلم؛ یار و هم‌صحبت دیرین.

اما چیزی که مرا به نوشتن این پست واداشت؛


شهیار قنبری در مصاحبه‌اش با صدای آمریکا به صورت مستقیم و غیرمستقیم روی دو مقوله‌ی کار و امید انگشت تاکید گذاشت.
کار؛ شهیار مشکل جامعه‌ی هنری و روشنفکری را در "تنبلی" خلاصه کرد و راه برون‌رفت از شرایط حاضر را کار هرروزه دانست. نگارنده (شهکام) نیز با شهیار هم‌عقیده است که؛ با وجود تمام مسائل و مشکلات نظیر؛ شرایط بد اقتصادی و اجتماعی، سرگردانی، ناتوانی در پیش‌بینی و برنامه‌ریزی آینده و مشکلات و مسائل دیگر، تنها را خروج از چنین وضعیت اسفباری، قبول مشکلات و کار مضاعف است. به هر حال چیزی که ما را به این‌جا کشانده، ناآگاهی مردم و تعداد اندک روشنفکران و جدایی همان تعداد اندک از مردم است. باید واقعیت را پذیرفت و تقصیر را به گردن گرفت؛ ما در هنر و علوم انسانی به شدت ضعیفیم. انگشت‌شمارند؛ داستان‌نویسانی چون هدایت و گلشیری، شاعرانی چون شاملو، ترانه‌سرایانی چون شهیار قنبری و نادرند؛ خوانندگانی چون شجریان، روشنفکرانی چون احسان طبری، روزنامه نگارنی چون علیرضا نوری‌زاده و سیاستمدارانی چون دکتر محمد مصدق.
با وجود این نباید از نظر دور داشت که؛ این افراد نیز، در همین جامعه بیمار رشد کرده و بالیده‌اند. با این تفاوت که؛ شبیه به یک کارگر ساده‌ی ساختمان، شب و روز زحمت کشیدند و با دستان خود، بنای مجلل افکارشان را رج به رج بالا بردند. از این کتاب به آن مقاله، از آن مقاله به آن فیلم، از آن فیلم به آن نقد، از آن نقد به آن شعر، از آن شعر به آن موسیقی و ... آنقدر خواندند و نوشتند و دیدند و شنیدند که ابرستاره شدند. در حالی که می‌توانستند مانند بسیاری، بنشینند و فقط به شرایط بد اجتماعی بد و بیراه بگویند و تنبلی‌شان را توجیه کنند. می‌توانستند همه‌ی "درخت بی زمین" را رها کنند و به "دیگران هم نکاشتند، ما بخوریم"، بیاویزند.
اما این افراد به معنای واقعی کلام، هنرمندانه با شرایط، مبارزه کردند و شناسایی مقدورات را به برشمردن محذورات ترجیح دادند.
متاسفانه میان نگاه چنین افرادی و تصور رایج از نگاه ایشان، تفاوت زیادی وجود دارد و مشکل وقتی بغرنج‌تر می‌شود که بدانیم؛ تصور رایج، حتی میان اقشار تحصیل کرده‌ی جامعه، این است که؛ هنر و علوم انسانی نیازمند تخصص هم نیست، چه رسد به پشتکار و مبارزه!
به قول دوستی هر بقال و قصابی که روزنامه می‌خواند و ماهواره‌ی سیاسی می‌بیند، تصور می‌کند سیاسی است. هر دانشجوی سال سومی که فیلم‌های تارکوفسکی و کیشلوفسکی، می‌بیند و با دوستانش راجع به آن صجبت می‌کند، فکر می‌کند نقاد است-یاد دوستی افتادم که داشت با آب و تاب فیلم سکوت برگمان را برای چند نفر تعریف می‌کرد و من از خود می‌پرسیدم مگر می‌شود فیلم برگمان را تعریف کرد؟-. هر جوجه‌روشنفکری که مجموعه‌آثار شاملو را می‌خواند، فکر می‌کند می‌تواند شعر بگوید و هر میرزابنویسی که چند کتاب از یوسا و کوندرا خوانده، فکر می‌کند، داستان‌نویس ماهری است!
شهیار قنبری، ده‌ها سال است که در متن هنر و روشنفکری غرب حضور دارد. هر روز هنر و ادبیات دنیا را می‌کاود و وجودش را برای خوش‌آمدگویی ترانه‌ای نو جلا می‌دهد و تزئین می‌کند. کسی بر احساسات عمیق شاعر، شک ندارد، اما چیزی که شهیار قنبری را شهیار می‌کند و بر شاه‌نشین ترانه‌ی نوین می‌نشاند، احساس صرف نیست. توانایی بیان احساس است و این توانایی خود، زائیده‌ی تلاش خستگی ناپذیر شاعر، در آموختن و تقسیم آموخته‌ها. بنابراین نمی‌توان و نباید تاکید شاعر بر کار کردن را یک گزاره‌ی اخلاقی کلیشه دانست.
و اما امید؛ شهیار قنبری از معدود روشنفکرانی است که علی‌رغم مصائب فراوان اهالی هنر در خارج از کشور و اختناق داخلی، همواره به ترویج نگاه مثبت می‌پردازد و هرچه جلوتر می‌رود، در پراکندن امید مصمم‌تر می‌شود. گرچه شهیار در این مصاحبه به صورت مستقیم و مستقل، در مورد مقوله‌ی امید، سخنی نگفت، اما در پاسخ به یکی از طرفدارانش، به صورت ضمنی، بار دیگر، ضرورت نگاه امیدوارانه را یادآور شد و تایید کرد که؛ مشکلات برای زندگی بشر است و باید امیدوارانه کار کرد و به پراکندن امید در جامعه پرداخت.
شهیار قنبری در جای دیگری از این مصاحبه به این نکته اشاره کرد؛ "اگر تمام ماموریت یک هنرمند سوئیسی، هنر برای هنر باشد، این مفهوم، برای یک هنرمند جهان سومی که در جامعه‌ای بسته زندگی می‌کند هیچ مفهومی ندارد"
سال گذشته آماری از آثار داستانی ارائه شده به بنیاد گلشیری ارائه شد که نشان می‌داد، نود درصد آثار ارسالی، فضا و مضامین سیاه و تاریکی دارند.
شکی در این نیست که؛ فضای ایران برای اهالی هنر به شدت، تنگ و آزاردهنده است. اما به عقیده‌ی نگارنده حتی اگر نگاه تمام داستان‌نویسان ایرانی به هنر، نگاه، هنر برای هنر، باشد و ایشان با توجه به شرایط حاکم، نتوانند، با دل خوش، مطلبی روشن و امیددهنده بنویسند، باز هم حاصل کار نود درصد سیاهی نخواهد بود. و بازهم به عقیده‌ی نگارنده؛ این سیاه‌نویسی‌ها مولود فضای هنری حاکم است. فضایی با قواعد سنتی و ظواهر مدرن که افسردگی را نشانه‌ی خردمندی می‌داند و به شادی توجه چندانی نشان نمی‌دهد. این فضا البته خود تحت تاثیر فرهنگ سنتی کشورمان است و شرایط بد اقتصادی و اجتماعی و ... به صورت کاتالیزور عمل می‌کنند و نقش مستقلی ندارند. یعنی اگر شرایط هم بهتر بود، باز هم، اگر غم را چو آتش دود بودی، ورد زبان همه بود و شادی نقطه‌ی مقابل خرد قرار داشت. برای روشن‌تر شدن موضوع اشاره به این نکته خالی از فایده نیست که؛ در کشور همسایه‌مان، هند، دارایی بسیاری از مردم از یک ساک دستی تجاوز نمی‌کند، با این وجود جوانان هندی، جزو
شادترین جوانان دنیا هستند.
نمی‌خواهم مانند نویسندگان چپ و بنیادگرای مذهبی، از وظیفه‌ی طبقه‌ی هنرمند حرف بزنم، گرچه اگرهم چنین حرفی بزنم کسی به حرف من گوش نمی‌کند، ولی باید این را بپذیریم که؛ اندیشه‌ی فوق‌الذکر غلط و مانع پیشرفت است و تا وقتی از فرهنگ و ادبیات سرزمینمان بیرون نرود، نگاه سوگوارانه‌ی حاکمان مجال تبلیغ خواهد داشت.
در شرایط حاضر که اتوپیای طبقه‌ی حاکم، شهر پلیسی و حکومت سیاه‌پوشان است و به هر طریقی جلوی شادمانی و اندیشیدن گرفته می‌شود، نویسنده و روشنفکر و هنرمند، وظیفه‌ای دارند و باید آن را بشناسند. نباید تصور براین ادامه یابد که؛ شادی جهالت است و امید مخالف واقع بینی! و نباید تصور بر این ادامه یابد که؛ یک اثر هرچه سیاه‌تر باشد، هنری‌تر است!
توجه داشته باشیم که صد سال تنهایی مارکز بر اساس تصویری از آرمان‌شهر سوسیالیستی نوشته شد. اگر مضامین آثار نویسندگانی را که اخیرا نوبل ادبیات گرفته‌اند بررسی کنیم، بیشتر به این واقعیت نزدیک می‌شویم که؛ قرار دادن اندیشه‌های امیدبخش در قالب مناسب، نه تنها باعث افت اثر نمی‌شود، بلکه ارزش هنری را بالاتر هم خواهد برد.

شهکام باشید!


*کلمات و جملات داخل " " از شهیار قنبری است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط شهکام کامیار  | 



تقدیم به ساحت آفتابی حضرت درویش

به نام پادشاه کریم

در طول سی سال حکومت جمهوری اسلامی،
نظام آموزشی ایدئولوژیک، بسیاری مفاهیم و واژگان را به نفع زورمداران حاکم مسخ کرده‌‌، به نحوی که رها شدن از پیش‌فرضهای ایدئولوژی حاکم برای نسل‌های پرورش یافته در این نظام بسیار سخت و دردناک است. حقیر نیز پرورش یافته همین نظام‌ام اما گاه فراموش می‌کنم، برای رهایی از پیش فرض‌های مطروحه، چقدر تلاش کرده و عذاب کشیده‌ام. گاهی اوقات یادم می‌رود برای به دست آوردن همین چیزهایی که امروز جزو بدیهیات می‌دانم، چه شبهایی را تا صبح بیدار ماندم و حتی احساس گناه کردم. یادم می‌رود؛ بهترین اساتید علوم انسانی ایران برای بیرون آوردنم از باتلاق، یاریم کردند و اگر آنان نبودند ممکن بود حقیر نیز مانند دوستان قبل دانشگاه، تفاوت چندانی با شش سال پیش نداشته باشد.
اوائل سال گذشته میلادی تحقیقی راجع به
کتب درسی و نظام آموزشی ج.ا منتشر شد که خواندنش، نظرات مرا در ارتباط با پیش‌فرضهای کذایی نظام آموزشی، روشن‌تر می‌کند. متن مصاحبه‌ای در مورد تحقیق فوق‌الذکر

پیش فرضهای کذایی

اگر حافظه‌ی تاریخی همه‌ی ایرانی‌ها هم قوی باشد، حافظه‌ی حقیر تعریفی ندارد، برای همین وقتی به کسی برمی‌خورم که با مامور منکرات بحث عقیدتی می‌کند، قبل از هر چیزی تعجب می‌کنم؛ چطور طرف بعد این‌همه سال هنوز نفهمیده، منکراتی‌ها کثیف‌ترین اقشار طبقه‌ی پائین مملکتند؟ و چطور این سؤال برایش پیش نیامده؛ کدام مؤمن فهمیده‌ای حاضر به انجام چنین اعمال شنیعی است؟
اخیرا وقتی با دیگران -دور و بری‌های اهل مطالعه- حرف می‌زنم، متوجه می‌شوم؛ حتی در مورد برخی واژگان و اصول ابتدائی نیز توافق نظری نداریم. تعجب می‌کنم چطور طرف با این‌همه مطالعه، این‌قدر از مرحله پرت است. اما کمی که می‌گذرد و بیشتر حرف می‌زنیم، سایه‌ی سیاه نظام آموزشی
ایدئولوژیک را که بر نگاهش سنگینی می‌کند، به یاد می‌آورم.
مثلا ج.ا را قبول ندارد، اما وقتی صحبت انقلاب 57 می‌شود، با حدت هرچه تمام‌تر پافشاری می‌کند که؛
این نظام را انگلیس و آمریکا ایجاد کرده‌اند. یاد دومین جلسه‌ی درس دکتر زیباکلام می‌افتم که می‌پرسید؛ اگر این انقلاب کار انگلیسی‌ها بود، چرا ما نرفتیم در انگلیس انقلاب کنیم و آنها آمدند در ایران انقلاب کردند؟

یکی دیگر از پیش‌فرض‌ها، اسلامی انگاشتن ج.ا است. خیلی از مردم فکر می‌کنند، فهم دین ملک اختصاصی حضرات آخوند است و عزیزان زورمدار، به خاطر این‌که دلشان برای اسلام می‌تپد، می‌خواهند قوانین اسلام را در ایران پیاده کنند. کمتر کسی از خود می‌پرسد قوانین 1400 سال پیش جامعه قبائلی عربستان چه ربطی به اسلام دارد و کمتر کسی به دین‌داری متکبران و مال‌اندوزان و عیب‌جویان و هرزه‌زبانان شک می‌کند و اسلام و این خصائل را مانعة‌الجمع می‌بیند. چرا که "ویل لکل همزة لمزه" در کلاسی تدریس شده که معلم، هر چه از دهانش در می‌آمده به مخالفان ایدئولوژی‌اش می‌گفته. دانش‌آموز دیروز و شهروند امروز نیز نتیجه گرفته که این ویل‌ها برای کسانی است که شیعه‌ی دوازده امامی نیستند و امام زمان هم ندارند و شیعه‌ی دوازده امامی نمازخوان ذوب شده در ولایت می‌تواند هر طوری که دلش خواست به کسانی که کافر می‌داند توهین کند. سه سال به عقب برگردید و سخنان مشکینی و مصباح یزدی را راجع به کابینه‌ی امام زمان (دولت احمدی نژاد) به یاد بیاورید. به نظر شما، جایگاه کفار دقیقا مشخص نشده؟
کمتر کسی از خود می‌پرسد؛ اصلا جامعه‌ای که درآن دروغ و ریا و هتک حرمت، به‌این اندازه رواج دارد، آنقدر اسلامی هست که بشود در آن، قوانین اسلام را اجرا کرد؟
کمتر کسی به خود می‌گوید؛ زندانی کردن روزنامه‌نگاران و کارگران و معلمان و روشنفکران و اساسا معترضین، توسط ج.ا ربطی به اسلام ندارد.
و کمتر کسی عمیقا معتقد است؛ نه اسلام آن جفنگی است که ذوب شدگان در ولایت جهل و جور و فساد می‌گویند و نه اساسا ذوب شدگان، علاقه‌ای به اسلام و اجرای فرامینش دارند.

هدف حقیر در جداکردن ج.ا از اسلام ادامه‌ی بحث‌های احیای هویت دینی -بحث‌هایی که اسلام قدیمی را با لعاب مدرنیته و احساس به عرصه سیاست و
رقابت قدرت کشاند و بلایی به سرمان آورد که تا امروز چوبش را می‌خوریم.- قبل انقلاب نیست.
هدف بازشناسی جزئی از هویت ایرانی است.
نقل به مضمون از دکتر خویی: "ایرانیان بعد حمله‌ی اعراب همواره میان دو مفهوم ایرانی بودن و مسلمانی سرگردان بوده‌اند و در هر برهه از زمان، طرفداران یکی از این دو مفهوم در راس قدرت بوده‌اند. مثلا در دوران اخیر، سلطنت پهلوی، نماد حاکمیت هویت ایرانی و حکومت ج.ا نماد حاکمیت هویت اسلامی است."
ضد و نقیض ایران و "اسلام مسخ شده" دردسر ساز بوده و هست. اگر امروز "
چهره‌ی مسخ شده اسلام" در مقابل گوهر و ذات آن قرار نگیرد، در سیکل بعدی، وقتی که هویت ایرانی بر راس کار خواهد بود، می‌تواند باعث مشکلات عدیده‌ای -که کمترینش تکرار چالش‌های گذشته است- شود.

کلام آخر
حقیر به شخصه معتقد است؛
در این روزگار که چهره‌ی واقعی اسلام، در زیر غبار 1400 سال تاریخ مشحون از جهل و استبداد و ریا، این‌گونه مهجور مانده، برای بسیاری بی‌دین ماندن شیرین‌تر از مسلمانی کافرانه است. تبری جستن از این چهره‌ی کریه مسخ شده‌ که متکبرانه خون می‌ریزد و تاراج می‌کند، وظیفه‌ی هر انسان آگاهی است، که خداوند محمد را برای جلوگیری از کفر و خونریزی و فساد، فرستاد، نه دفاع از ظواهر بی‌فایده‌ی فقه!
اسلام دین تسلیم است. تسلیم محض در برابر پادشاه کریم. دین پرستش زیبایی و عشق به نیکی. اسلام دین بایزید بسطامی و ابوسعید ابوالخیر، شمس‌الدین تبریزی و جلال‌الدین بلخی، ابن عربی و عراقی، امام احمد غزالی و عین‌القضات و محمد بن عبدلله و علی بن ابی‌طالب است.
اما طرح نظرات شخصی و احساسی بدون پشتوانه‌ی محکم و ارائه دلائل متقن، یقینا بی‌فایده خواهد بود. حقیر می‌خواهد نگاه نویی به کتاب خدا بیندازد، لذا اگر شما نیز در حساسیت‌های حقیر شریکید،- موافق یا مخالف بودن تفاوتی ندارد- بیائید کار سترگی را با هم آغاز کنیم.
بازخوانی کتاب خدا.
بازخوانی کتابی که به ادعای نازل کننده‌اش؛ هر که را بخواهد هدایت و هر که را بخواهد گمراه می‌کند.
کتابی که به نامش سنگسار می‌کنند و گردن می‌زنند و به هدایتش عاشق می‌شوند و تنبور می‌نوازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:16  توسط شهکام کامیار  | 



به نام پادشاه کریم
این سرا برای احیای اندیشه ها وعشقه هایی است که تنها، رو به زوال می روند. اندیشه هایی از رنگ ادبیات و فرهنگ و دین و عشقه هایی به قامت ایران و عشق و ادب.
شهکام کامیار عضو جدید وبلاگستان، نوشته های حقیرش را تقدیم می کند به آفریدگاران عشق و زیبایی؛ پادشاهان عاشقی که خاکساری و حضور بخشنده شان نیکو نشستن را از یاد این خام خراب خاک خرابات می برد و دوستشان می نامد.
تقدیم به؛

آغاز و پایان؛ پادشاه کریم!

محمد پیامبرآشتی، علی مولای فقیران و عیسی مسیح روح خداوندگار!

سعدی و حافظ شیرازی، ابوسعید میهنه، احمد غزالی، شمس الدین تبریزی، جلال الدین بلخی، عین القضات همدانی و ابوالحسن خرقانی!

استاد شجریان، فروغ فرخزاد، اخوان ثالث، استاد شفیعی کدکنی، شهیار قنبری یگانه، صادق هدایت، عباس معروفی و دکتر علیرضا نوری زاده!

خاقانی شروانی، ابوالفضل بیهقی و امام محمد عزالی!

و حضرت درویش!

گفتی زخاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
باشد که به کام شاه خوش نشیند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:31  توسط شهکام کامیار  |